|
fereshteyebarani |
|
|
اگر از وسعت تنهایی من می پرسی به بلندای خیال.. به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل و به عمق وحشت.. وحشت از آنچه حقیقت دارد.. وحشت از من بی تو.. وحشت از تو بی عشق.. وحشت از عشق بی ما .... شرق تنهایی من رو به سوی افق غم دارد.. غرب تنهایی من پشت این تکرار است.. اگر از وسعت تنهایی من دانستی تو بیا.. تو بیا تا که به دست احساس پر کنیم صفحه خالی نیاز.. تا که این شمع خیال برود رو به زوال............
باید مواظب باشم... مواظب آن امانت برزگ روی این شانه های کوچک... مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین ....مواظب عشق!....
چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم دلم که تنگ میشود برای چشم های تو و هی مرور میکنم نگاه اول تو را اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو شبی خراب می شود حصارهای فاصله و آب می شود دلم به پای چشم های تو
نمی دانم هیچ گاه به راز غم اندیشیده اید ؟ غم چیست ؟ و چرا گاهی زیباست و گاهی کشنده ؟ غم یک عاشق کجا و غم یک مسئله ی مادی کجا؟ همه ما انسان ها در زندگی محدود خود گاهی اسیر احساس می شویم اما تا رسیدن به غم عشق راهی ست بس طولانی که طی کردن آن کار هر انسانی نیست . عشق واژه ایست که همواره ملازم غم بوده است و در لحظات غم انگیز تنها امید برای بقا بوده است . یک عاشق وقتی در غم هجران فرو می رود به تنها چیزی که می اندیشید شیرینی وصال است و امید دیدار که جز این راهی برای ادامه ی حیات نیست . ما انسان ها همواره در تلاشیم تا از غم هایمان بکاهیم در حالی که غافلیم که غم در اوجش انسان ساز است و پولاد وجودی انسان جز با گرمای غم شکل نمی گیرد . غم را در زیر قطرات ریز باران باید تجربه کرد . غم را در دوری از معشوق اصلی باید دید اما افسوس که مادیات بصیرتمان را فرو بسته اند و حرص اجازه غمگین شدن را از ما خاکی ها گرفته است . چه بگویم که بتوانم حق مطلب را ادا کنم که خوب می دانم هنوز به گوشه ای از اصل اشاره نکرده ام و این است که ما آدمیان غم را به عنوان میراثی از پدرمان آدم به ارث برده ایم و تا به ابد امانت داران این موهبت بزرگ هستیم . غم - عشق - عاشق - تنهایی ... عاشق باید بود والا دچار غم مال خواهیم شد و برای دوری از خدا اشک باید ریخت والا برای پول گریه خواهیم کرد و چه دردناک تر از این که خدا را نداشته باشیم و برای دوری مال اشک بریزیم ؟ افسوس که بینایی معنوی خود را فراموش کرده ایم ما انسانیم ...
تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم .
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد
گریان مکن.
قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت
جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد.
به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم .
در هر کجا که زنده ای،زندگی است. در هر کجا که زندگی میکنی،روحی در تلاش است. در هر کجا که روحی در تلاش است،مسیری پیدااست. در هر کجا که مسیری پیداست،هدفی روشن است. در هر کجا که هدفی روشن است،کامیابی نزدیک است. -----------------
این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟