fereshteyebarani

اگر از وسعت تنهایی من می پرسی به بلندای خیال.. به بلندای فرو ریختن قطره اشکی از دل و به عمق وحشت.. وحشت از آنچه حقیقت دارد.. وحشت از من بی تو.. وحشت از تو بی عشق.. وحشت از عشق بی ما .... شرق تنهایی من رو به سوی افق غم دارد.. غرب تنهایی من پشت این تکرار است.. اگر از وسعت تنهایی من دانستی تو بیا.. تو بیا تا که به دست احساس پر کنیم صفحه خالی نیاز.. تا که این شمع خیال برود رو به زوال............

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

 
دلم تنگ شده برات دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

باید مواظب باشم... مواظب آن امانت برزگ روی این شانه های کوچک... مواظب آن قشنگترین یادگاری خدا در روی زمین ....مواظب عشق!....

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

چقدر خوب و روشن است نمای چشم های تو

نمیرسد ستاره ای به پای چشم های تو

به ماه خیره می شوم فقط و گریه می کنم

دلم که تنگ میشود برای چشم های تو

و هی مرور میکنم نگاه اول تو را

اگر نمی رسد به من صدای چشم های تو

تو تاکه پلک می زنی به سجده میرود دلم

به پیشگاه اعظم خدای چشم های تو

شبی خراب می شود حصارهای فاصله

و آب می شود دلم به پای چشم های تو

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

نمی دانم هیچ گاه به راز غم اندیشیده اید ؟ غم چیست ؟ و چرا گاهی زیباست و گاهی کشنده ؟ غم یک عاشق کجا و غم یک مسئله ی مادی کجا؟ همه ما انسان ها در زندگی محدود خود گاهی اسیر احساس می شویم اما تا رسیدن به غم عشق راهی ست بس طولانی که طی کردن آن کار هر انسانی نیست . عشق واژه ایست که همواره ملازم غم بوده است و در لحظات غم انگیز تنها امید برای بقا بوده است . یک عاشق وقتی در غم هجران فرو می رود به تنها چیزی که می اندیشید شیرینی وصال است و امید دیدار که جز این راهی برای ادامه ی حیات نیست . ما انسان ها همواره در تلاشیم تا از غم هایمان بکاهیم در حالی که غافلیم که غم در اوجش انسان ساز است و پولاد وجودی انسان جز با گرمای غم شکل نمی گیرد . غم را در زیر قطرات ریز باران باید تجربه کرد . غم را در دوری از معشوق اصلی باید دید اما افسوس که مادیات بصیرتمان را فرو بسته اند و حرص اجازه غمگین شدن را از ما خاکی ها گرفته است . چه بگویم که بتوانم حق مطلب را ادا کنم که خوب می دانم هنوز به گوشه ای از اصل اشاره نکرده ام و این است که ما آدمیان غم را به عنوان میراثی از پدرمان آدم به ارث برده ایم و تا به ابد امانت داران این موهبت بزرگ هستیم . غم - عشق - عاشق - تنهایی ... عاشق باید بود والا دچار غم مال خواهیم شد و برای دوری از خدا اشک باید ریخت والا برای پول گریه خواهیم کرد و چه دردناک تر از این که خدا را نداشته باشیم و برای دوری مال اشک بریزیم ؟ افسوس که بینایی معنوی خود را فراموش کرده ایم ما انسانیم ...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

 
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم و از آسمان درسِ پـاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد
گریان مکن.
قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت
جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد.
به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم .

 زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم .

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط ELHAM نظرات ()

در هر کجا که زنده ای،زندگی است. در هر کجا که زندگی میکنی،روحی در تلاش است. در هر کجا که روحی در تلاش است،مسیری پیدااست. در هر کجا که مسیری پیداست،هدفی روشن است. در هر کجا که هدفی روشن است،کامیابی نزدیک است. -----------------

+ نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ELHAM نظرات ()

این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت ! این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق ! به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟ سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟ چه زیباست لحظه ای که من به سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود ! چه زیباست لحظه ای که سر نوشت با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد! چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما ! این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم .... و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود ! آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟ سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط ELHAM نظرات ()